خرید بک لینک
قلبم هُری ریخت و با صورتی رنگ پریده به سمت آکتان برگشتم.-هیـ... هیچی... صابری از جایش بلند شد شلافه گفت: -یعنی چی هی چی؟ آقای تهرانی دوست دخترت وسایلشو گم می کنه به من تهمت میزنه! آکتان با اخم و جدیدت ازم پرسید: -چیو گم کردی؟

برچسب: نویسنده: ایلیا قاسمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 0:12

***؛"آکتان" عسل وارفته روی کناپه می نشیند و شالش را از روی سرش بر می دارد. -چرا چیزی به من نگفت؟ پوزخندی گوشه ی لبم می نشیند. کوتاه جواب می دهم: -نمی دونم. -عسل جون سرشو که زیر آب نکردیم زنگ بزن ازش بپرس! نگاهش کشیده می شود سمت نیلا که سلانه سلانه از پله های پایین می آید. سر تا پایش را نگاه می کند و

برچسب: نویسنده: ایلیا قاسمی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی